یک به یک رها می کنم بندهای دلبستگی را.
تا پاره ی ابری شوم در آسمان یا قاصدکی رها در باد.
تمرین رهایی است در امتحان جدایی.
واگذاردن هر آن چه سالیان تکه تکه به آن دلبسته بودم.
نوعی رهایی که هر بار به گونه ای مردن است
و اندکی دل کندن, به اختیار،
تا آزمون رهایی عظیم واپسین،
آن گاه که فرای ترس های نزدیک و دور، بایدم که رها کنم تو را
و تمام معانی دلبسته بودن را با تو
به بهای آزادی که عشق به ما نوید داد و نداد.
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:38 نويسنده ترانه
|
چرا این روزا حس میکنم نزدیکه.. حس میکنم لحظه های با تو بودن نزدیکه..
تمام روح و تنم منتظر زنگ درن.. تمام روز چشمم به در که زنگ رو میزنی..
چقدر انتظار سخته و لحظه های دلتنگی توی پاییز و زیر بارون پاییزی ...
دیوانه کننده ست .. دیشب رو تا صبح نتونستم بخوابم.. یه روز بارونی و بعدش یه آسمونه مهتابی..
ماه چقدر محشر بود خیلی درخشنده .. دوست داشتم میبوسیدمش و بغلش میکردم ..
راستش وقتی آسمون میباره و بعدش آسمون رو نگاه میکنم بیشتر حست میکنم..
زیر بارون وایمیسم و بودنت رو احساس میکنم.
دلم یه آغوش گریه ی بودنت رو میخواد..
***********************
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:36 نويسنده ترانه
|
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
*****************
پ.ن: با تمام وجود تو این شب قشنگ و آسمانی دعا می کنم و آرزو می کنم شاد شاد باشی...
به رسم عاشقی آرزومند آزروهایت هستم.
+
تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:42 نويسنده ترانه
|

نام:سعید نام خانوادگي: نورمحمدی سال تولد: ۱۳۶۴
گرايش سياسي: مشارکت تحصیلات: دانشجوی روابط دیپلماتیک
سعيد نور محمدي را آزاد كنيد.
*************************
شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب
ستاره می تابید
بنفشه می خندید
زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هیاهو
جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو
آن گیر و دار آن تکرار
همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید یک تن ازین همرهان و همسفران
که این گسسته
غباری به چنگ باد هوا است
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید
دو قطره پنهانی
شبی که با تو درافتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی
تویی
همین تو
که می آوری به یادمرا
+
تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:55 نويسنده ترانه
|
زندانی
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم
**********************************
پ.ن: به امید آزادی زندانیان در بند..
+
تاريخ جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:55 نويسنده ترانه
|
وقتی یکی رو دوست داری به اندازه ی دوست داشتنش قسمتی از وجودت رو بهش می بخشی.. وقتی نمی تونی بعد خداحافظی کسی رو فراموش کنی و برمی گردی سراغش.. داری میری دنبال اون قسمت از وجودت که جاگذاشتی..
من قسمت بزرگی از زندگیم رو جا گذاشتم.. میومدم دنبالش تا اون قسمت رو خالی پس بگیرم تا بتونم تو نبودنات پرش کنم...
بمونه دست خودت امانت.. تا برای همیشه مال خودت باشه...
دیگه برای پس گرفتنش پیشت نمیام..
هر وقت برگشتی میفهمم اومدی تا بهم پسش بدی..
********************************************
من در نفس تو رمزها یافته ام
من با نفس تو زندگی ساخته ام
من در نفس تو یافتم مکیده ای
با خون ترانه ی تو در رگ هایم
درخشک ترین کویر بی باران
من در نفس تو خرم آبادم
وقتی دو کبوتر حرم را دیدم
در قرمزی نوک هاشان می شکفند
پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را
در ژرف ترین خواب تو اسرارم را
پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم
من در نفس تو رود را پوییدم
بازیچه ی موج
از راه تنفس دهان با تو
از غرق شدن به زندگی برگشت
هر بازدم تو روح رؤیای من است
مهرابه ی آتشکده در بوسه ی تو
من آتش را به بوسه برگرداندم
خاکستر بوسه را به آهی کوتاه
تا با نفس تو مشتبه گردد
در راسته ی عطر فروشان ، امشب
در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب
می پرسم
دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟
محمد علی سپانلو
+
تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:9 نويسنده ترانه
|
دوباره باز هوای تو را دارم
دوباره تشنهء صدای تو شدم...
چه بی صبرم من امشب
یادت هست ، آن شبهای بی قراری را ؟
آن لحظات دور از دنیا بودن
آن اشکها ، آن رقصها را ....!؟
هیچ یادت هست؟
تو تنها کسی بودی که میشنیدی بی آنکه بگویم....
تو خود آواز من بودی
توخود فریاد من بودی
چه ها بودی برای من....چه ها بودی ......
تکرار نکن که میدانم .....
میدانم که خود کرده را تدبیری نیست
و میدانم که من خود کشتم یگانه دوستی را که همراه بود و عاشق
و امروز گرفتارم
گرفتار سکوت در کنار این همه نا گفته
گرفتار بغض فریاد....
حال تو آن بالایی و من در زیر هوای بی تو بودن گرفتارم
نگاهم نکن
نگاهت سنگین است .....من توان نگاه تو را ندارم
دلم برات تنگ شده نازنینم
کاش بودی
کاش بودیم و دوباره صدا بود و مستی و سما
کاش .........
در نبودنت چه گونه میتوان تولد دوباره را خندید
چه دلتنگم ، چه بی صبرم من امشب
........
+
تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:0 نويسنده ترانه
|
دارم ثانیه شماری می کنم برای ...
۱۷ مهر روز تولدت نازنینم..
با یه دنیا آرزوی شادی و سلامتی روزت مبارک مهربونم.
به اندازه ی تمام عاشقانه های دنیا دوست دارم عزیزم.

+
تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:59 نويسنده ترانه
|
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی مهربانی خود را نثارم میکرد....
+
تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:47 نويسنده ترانه
|
روشنایی راه
روشنایی راه
از حضور ماه نبود
چه قدر راه های تاریک از من گذشت
چه قدر خیال حضور ماه پرپر شد
و آسمان به کوچه های فراموشی رفت
ولی من نمی دانستم
روشنایی راه
از عبور کودکانی بود
که از خواب سیب های شبانه می آمدند
و نمی دانستم آسمان
در کجای این جاده تمام می شود
و راه های گم شده ، در کجای شبانه مرده اند
راههایی که شهرهای هزار ساله را به خاطر می آورند
تو در اینجای رفتن چه می کنی ؟
خیال می کنم و در نمی دانم آمدن می گریم
به گوشه ها پناه می برم و راه آمده را می نویسم
می نویسم
گندم رطوبت خاک بود
که ما به خاطرش از کوه
به زیر آمدیم
و ساعت های مچی
راه را به بیراهه ها بردند
می نویسم امروز
نشانه ها را از بغض کهنه ای بر می گردند
تا راههای بی عبور کودکی صدایم کنند
می دانی
می خواهم آن تنهاترین مسافر راههای بی ته دریا باشم
می خواهم آن کودک ترین عبور
از خواب سیبهای شبانه برگردم
و حالا که بر می گردم
در راه کودکانی فقط نگاه می کنند
و در دستهایشان ، خداحافظی غریبی تکان می خورد
انگار آمدنم تمام می شود
دیگر هیچ راهی صدایم نمی زند
که سر زردی جنگل ها و آفتاب
پشت پلک هایم راه می روند
و دره هایی که جاده را تکرار نمی کنند
انگار من دیگر به راه آمده بر نمی گردم
که دهکده های در راه
چراغهایشان را از یاد برده اند
می خواهم از همین جای نمی دانم آخرین تماشا و
آخرین حرف گم شده باشم
روشنایی راه
از حضور ماه نبود
کودکی بیست و پنج ساله انگار می گذشت
.
.
پ.ن: دو سال گذشت.. باید دوسال گذشت برن توی دفتر خاطراتم.. خیلی درس یاد گرفتم بزرگ شدم بزرگتر از گذشته ولی هنوز اونی که باید باشم نیستم..
برام آرزو کنید بتونم قدم بلندتری بردارم بتونم بزرگتر بشم بزرگتر و بزرگتر...
+
تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:55 نويسنده ترانه
|