دلم واسش تنگ شده
دوست داشتم میتونستم گوشی رو بردارم و بهش زنگ بزنم و پشت تلفن واسش زار بزنم
بگم دلم واسش تنگ شده
از وقتی نیست پیرتر شدم
تنهاتر
گساختر
ناآرومتر
بی مرامتر
بی خیالتر
بی معرفتر
بی عاطفه تر
و.... تنهاتر و تنهاتر
تو که نیستی هیچی تو زندگیم شیرین نیست
طعم تلخ نبودن تو توی تموم شادیای زندگیم هست
نازک دل شدم
با یه تلنگر کوچیک میشکنم و میبارم................
ای کاش فقط برای یه بار دیگه هم که شده
تو کنارم باشی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:39  توسط ترانه
|
با تموم قدرت تصمیم میگیری تغییرش بدی.. عوضش کنی.. فراموش کنی..
ولی ناکافیه.. هیچی تموم نشده.. هیچی تغییر نکرده.. همه چی عین سابقه..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 15:24  توسط ترانه
|
دوباره سکوت میکنم و
روبرویت مینشینم
چشمانت را تماشا میکنم
گفته بودم
چشمانت را ندوز
خودت میدانی
من هیچوقت نتوانستم
نگاهت را رمز گشایی کنم
خیالت راحت
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:31  توسط ترانه
|
مثل تموم قصه های عاشقانه.. تموم شد.
خداحافظ تو و تموم دنیای من که
پر از حضور بی پایان تو شده بود.
تمام
*********
***دوست خوبی که به من لطف داری.. ازت ممنونم اگه حرفی هست میشنوم و اگه جوابی باشه حتما میدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:52  توسط ترانه
|
در میان برگهای زرد
تاب می خورم
تاب می خورم
می روم به سوی مهر
می روم به سوی ماه
در کجا به دست کیست
بند گاهواره ام ؟
برگهای زرد
برگهای زرد
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از میانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون اینه
چهرهای شکسته خسته
بانگ می زند که
وقت رفتن است
چهره ای شکسته خسته
از برون جواب می دهد
نوبت من است؟
من در انتظار یک شایاره ام
حرفهای خویش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوباره ام
ای که بعد من درون گاهواره ات
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
فریدون مشیری
****************
پ.ن: برای دوستی که با اومدن پائیز قصد رفتن کرد و واسه همیشه موندگار شد توی دلم...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 10:28  توسط ترانه
|
هنوز چند روزی تا پائیز مونده ولی من بیتابم و به
پیشواز فصل تو و عاشقی رفتم ..
وقتی صبح نسیم دل انگیز و خنک پاییزی به
صورتم میخوره، چشمام رو میبندم و به تو فکر میکنم، حس
آشنایی با خودش همراه داره، هر وزش نسیم اسم تو رو توی گوشم فریاد میکنه، و هر بار من چشمام رو محکمتر میبندم و گوش میسپارم به
نوای عاشقانه و هربار رساتر و عاشقانه تر... بوی پائیز رو میبلعم و اون تو رو با
خودش توی ذهنم نقاشی میکنه و من دقیق تر مینگرم به این نقش و نگار.. و چه لذتی
داره این دیوانگی..
پائیز
همه عشق ست و حضور.. مهر ماه تو و عاشقی من..
تو تموم ثانیه هاش اسمت رو زمزمه میکنم و
عاشقانه تر دوستت میدارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:48  توسط ترانه
|
فاصله
نردبانیست میان من و تو
و تو از آن بالا
نور می پاشی به
من
مهر می بخشی به من
*
پله پله می روم
راه من دشوار است
زحمتم
بسیار است
نورتابیده به من
*
و به دستم دارم
سبدی از گل سرخ
دامنم
رنگ سپید
و سوالی دارم
*
که چرا مهر به من می بخشی؟
*
مهر تو
حلقه زنجیر شده است
که ندارم ره برگشتن از این پله عشق
به کجا می کِشی
ام؟
نور تابیده به من
*
و به موهای من است
جای دستان تو باز
روی
سرشانه من
کوله باریست به سنگینی عمر
*
ردّ پاهای مرا خوب ببین
که شبیه
است به تنهایی من
عطر بی تابی من پیچیده است
نور تابیده به من
*
و چه
لذت دارد
لحظه پیوندِ...
دست های من و تو
روی آن بام بلند
که به
اندازه عشق من و تو جا دارد
*
چه تماشا دارد!
دست من خواهد کاشت
گل
خوشبختی من را
به زمین دل تو...
و من از این پایین
غنچه های گل خوشبختی
خود را دیدم
*
کمکم کن!
کمکم کن!
که حقیقت بشود
فاصله کمتر و کمتر
بشود
...
نور تابیده به من
نور تابیده به من
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 10:37  توسط ترانه
|
غرور
سال ها پیش ازین به من گفتی
که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام
گرم شد ز سرخی ی ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «آری!»
باز دیروز جهد می کردی
که
ز عهد قدیم یاد آرم.
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که «دگر دوستت نمی
دارم!»
ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس
نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید.
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار
باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست.
لیک
خاموش ماندم و آرام:
ناله ها را شکسته در دل تنگ.
تا تپش های دل نهان
ماند،
سینه ی خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شکفته بود این راز
که «دلم
کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی
بود.
«دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این
حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...»
*********************
چه با غرور و اعتماد به نفس دربارت با همه صحبت میکنم با اینکه ته دلم همه چی تو شک و تردیده..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:32  توسط ترانه
|
تموم تلاشم رو کردم که حداقل سهم رو تو زندگیت داشته باشم..
حالا حداقل سهم رو دارم؟؟!!
نمیدونم کجای کارم فقط میدونم خیلی دوست دارم.. فقط میدونم هر وقت تصمیم میگرم تمومش کنم اشک تو چشمام جمع میشه و جرأت فکر کردنشم از ذهنم دور میکنم.. میفهمم هنوزم مثل قبل دیوانه وار دوست دارم...
به این فکر میکنم که حتما دوستم داری.. حتماً عشق من از لایه های روح بزرگت نفوذ کرده و به قلب مهربونت رسیده. حتماً همینطوره نه؟؟
نمیتونم احساسم رو عادی کنم.. چون نمیتونم از دلم این توقع رو داشته باشم.. دلم هنوز خیلی زود دلتنگت میشه و دوست داره همش کنارت باشه.. نمیتونم بهش بگم تموم ثانیه ها رو به تو فکر نکنه وقتی تموم دلخوشیش لذت بردن از عشقه به تو..
زمان رو تو لحظه هام گم کردم .. نمیدونم الان درست چندسالمه و کجای تقویمم و چقدر زمان دارم.. فقط از زمان یه حس قشنگ همراهمه و اون حس دوست داشتنت.
این تفأل به حافظ رو امین به بهانه تو واسم گرفته:
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد
************************
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 12:18  توسط ترانه
|
چقدر من زمان رو کوتاه لمس میکنم و تو برعکس ..
وقتی ازت خبر ندارم تو وجودم تلاطمئیست برای پیدا کردن گمشدم..
نیاز به یه برنامه ریزی دقیق دارم .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 12:46  توسط ترانه
|